تبليغاتX
غریبه ی آشنا

غریبه ی آشنا

گفتا تو از کجایی کاشفته می نمایی؟ گفتم منم غریبی از شهر آشنایی!

زمستان می گذرد در انتظار سبزی،

بهار به انتظار تب و تاب ِ گرما،

تابستان به انتظار شور و شلوغی ابر،

پاییز به انتظار سپیدی برف.

روزها را می بینیم به انتظار قصه هایی که می سازند و لبریزمان می کنند، آرامش شب را به انتظار اتفاق! ِ بعد.

اول ها را سخت منتظر ِ پایان و پایان ها منتظر تر ِ بکری ِ اول های  نیامده...

اووف از این "انتظار" ِ نا آرام ِ بد قلق ِ مدام!

+نوشته شده در دوشنبه 16 فروردین1389ساعت8:9 بعد از ظهرتوسط فاطمه |
آقاجون

این روزها را که می گذشتند، نگذشتیم. تلخی شان اما جا می ماند کنار تو. عبور می کردند و مقاومت می کردیم "نبودنت" را، "باور" نبودنت را. بی اعتنایی عددها به ما و بهتمان، گذر روزها و انبوه حسرتمان، اندوه نا آرام لحظه های بی تو، تداعی مان کرد "یکی بود، یکی نبود" ِ اول ِ همه ی قصه های کودکی را.

پا به پای عبور ِ این روزها، "هست" مان را کنار گذاشتیم و "بود" ِ گذشته ها را زندگی کردیم. قدم زدیم در هوای دور های شیرین ِ دیروزها. آدم ها و لحظه هاش را چشیدیم دوباره.

حکایت ِ یکهو نبودن ِ آدم های خوب و بد ِ این سال ها، این رفتن ها و نیامدن ها، این خاک ِ سیری ناپذیر کوبیده می شد مدام بر سرمان و ...و خم کرد پشتمان را.

از آن ِ اوست بودن و ماندن ِ ابدی را ، باورمان کردی با رفتنت.

 

 

می گذریم از گذشته ها و جمع می کنیم تو را و تمام خاطرات خوب را از گوشه گوشه اش. پخششان می کنیم آن وقت روی همه ی روزهایی که قرار است بیایند. دل خوش ِ حضور ِ ته نشین شده ات در وجودمان، خوبی می کنیم که جمع خواهد کرد روزی، کسی، امروزهای ما را برای فرداهایش. باشد که جز نیکی نماند.

+نوشته شده در یکشنبه 23 اسفند1388ساعت7:6 بعد از ظهرتوسط فاطمه |
ای بهار ِ همچنان تا جاودان در راه...

نیازی به پیغام پیری و سردی نیست که ساکت و آرام ببارد و یادمان بیاورد زمستان را.

زمستان بود از همان روزی که مردم رو به روی هم صف کشیدند و نفهمیدیم. پر بودیم از امید پیروزی و سبزی و نور. خیال می کردیم فریادهامان بهار را نگه می دارد. بی که بدانیم زمستان شده، بی که ببینیم برگ های ریخته را، بی که حواسمان باشد به دوری ها جدایی ها. هی گذشت و گذشت و ندیدیم خراب شدن ها را. عوض شدن خودمان را و خود های دیگر را. روزهای خوبی بود که "بود"مان را در "نبود" دیگری، بردمان را در باخت دیگری و شادیمان را در غم دیگری نمی دیدیم. چه بد که امروز چنینیم. حرمت عزاداری نگه نمی داریم هیچ نمک پاشی می کنیم بر زخم.

راستی در کدامین روز بود که نفرت جا باز کرد در قلب های کوچکمان در کلاس های درس یا سینما یا تاکسی یا خیابان با خشمی که چهره مان را برافروخته و دستمان را مشت می کرد؟ راستی از کی ذهنمان با آدم ها انقدر غریبه شد؟ کی یاد گرفت دسته بندی کندأ در بهترین حالت دو دسته ی خود و دیگری؟ این باتوم به دست و او سبز کمرنگ و این یکی پر رنگ و آن دیگری هنوز سفید و دیگری سفید ِ سبز یا سبز ِ بی رنگ یا فیروزه ای یا...؟ کدام جغد شوم یادش داد؟ اصلا حواسمان هم بود به انسانیتمان یا همین طور بی محابا نفرین و دشنام می نشست بر لبانمان؟

هی حرص خوردیم ، فریاد کشیدیم، شکایت کردیم، ماندیم. هی ناتوانی های زنجیر شده به پایمان بی رمقمان کرد. هی خالی شدیم از مهر و پر کین، خسته ی راه های رفته و نرفته مدام پریشان تر، پر اضطراب تر، غمین تر، حواسمان پرت ِ سنگین دلان ِ نا مرد، خودمان را سپردیم به قضا و قدر!

در این محرم ِ فقط قرمز، نگران دوری های سیاه و امید های سبزم. چه بد که حسین هم دور هم جمعمان نمی کند دوباره. چه بد که پاکی کودکانه هامان با شنیدن سینه و زنجیر زنی ها و طبل و سنج دویدن آغاز نمی کند میان دشمنی های هزار دستگی ها.

شاید راه و رسم این دبیر ِ کوردل -تاریخ- باشد این تکه تکه شدن ها و چه بد کردار است این چرخ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت5:58 بعد از ظهرتوسط فاطمه |
آیید...پنجره بگشایید... ای من و دگر من ها
یهو دلم خواست امشب دوباره یه پست بذارم. بی که فک کنم راجب چی...

خسته م اما راضی ام! اوضام خوبه. وسط ذهنم خالیه اما گوشه ها هزاااار تیکه س. همین این ناراحتم می کنه. همین که هیچ متنی ندارم به جاش n تا حاشیه. همین که حاشیه ها عصبی م می کنه و خوشالم می کنه. اما راضی ام. حاشیه های بدی ندارم. اصلا هیچ بدی ای نیست. حتا اگه کلی کتاب نخونده و فیلم ندیده و جای نرفته و آدم نشناخته و درس نخونده باشه گوشه! ی ذهنم دلم الکی خوش می شه به مثلا کشف یه رابطه ی بیخود یا شنیدن یه قصه ی خاله زنکی. حتا اگه هی دنبال خلوتی و آرومی و تنهایی ام و نمی شه خدا رو شکر می کنم از این شلوغی هام. از ارائه پروژه ای که تموم نشده اضطراب بعدی میاد راضی ام. از گشنگی و خستگی و درس نخوندن و هی تصمیم به شروع گرفتن و بلد نبودن و کوئیز الکی دادن و خواستن و نشدن و افتادن و گشتن و نرسیدن و از همه ی اینا راضی ام. من ِ بی این شلوغی ها چیه اصلن؟ من ِ تنها بی فائزه بی هدا بی سم بی شهرزاد و مهسا و نرگس و فکر رویا و دفتر و یلدا و همه ی همه ی آدما چه جوریه؟ خوبه. راضی م. از اینکه زود قضاوت می کنم . از اینکه زود قضاوتام عوض می شه. از اینکه چیزی که به دیتاهام اضافه می شه قضاوت اولیه کم و زیاد می شه. از اینکه حکم قطعی نمی دم راضی م.

هنوز خیلی تجربه ها رو نکردما اما خوشالم از تصمیمایی که تا الان گرفتم. از هیچ کاریم پشیمون نیستم. حتا از وقت تلف کردنام از ابن الوقت بودن ِ همیشه م پشیمون نیستم. دنبال چیزی جز همین که هستم هم نیستم.

خسته هستم اما خسته ی غم! نیستم. خستگی دلنشینیه وقتی همه ی کارایی که دوست داشتیو انجام دادیو خسته ای حالا بگو دوباره کوئیز داریو هیچی بلد نیستی...

+نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت0:5 قبل از ظهرتوسط فاطمه |
قانون جذب

می گفتند هر چیزی رو که بخوای-واقعا بخوای- تمام کهکشان اونو بهت می رسونه. بهش که فکر کنی، نا خودآگاه اون چیز جذب تو می شه و بهت می رسه. "راز" همینه.

دکتر فیروزان، هر سال، شب قدر می گفت این شب، یه شب کهکشانیه! یه شب ویژه که تو تمام هستی اتفاقای ویژه می افته. تو دعا می کنی، گریه می کنی، خدا رو صدا می کنی و بهت می ده. قضا و قدر رو عوض می کنه که تو برسی به اونی که می خوای.

به چیزای زیادی فکر کردیم که نه تنها نزدیکشون نشدیم بلکه دور و دورتر هم شدیم. نرسیدیم هرگز. اصلا شدند رویا...یک آرزوی دور ِ محال. تمام کهکشان، قسم خورده خوارمون کرد. محو نکرد فکرمونو و یه جایی، جلوی چشم نگهش داشت که آه و حسرتمون بمونه تا همیشه.

چند شب قدر بیدار بودیم و اللهم انی اسئلک باسمک گفتیم و نجات خواستیم و سوزش دکلمه های بچه های مفید و جهان آرا بغضو چسبوند به گلومونو "شبانگاهان" مختاباد صورتمونو خیس کرد و دکتر مهدوی و کدیور و استاد دلشاد قرآن به سرمون گرفتن و حتا آرزوهای کوچک ِ راحتمان هم واقعی نشد؟؟ قدر پارسال چه ها خواستیم و قدر قبل ترش و قبل تر...؟

آرزوهامان را روی صفحه ای بنویسیم و بسوزانیم و فراموششان کنیم و هیچ نخواهیم..."راز" این است شاید! بندگی ات را کنیم بی که امیدی به آرزویی و بی که درخواستی... و البته خیالی راحت از خنده های توی آن بالا به التماسمان که پاسخ ندارد و بی حافظگیمان

 

 

 

پ.ن. حقارت های روزمرگی مان را خلط نکنیم با این آه های از ته دل

+نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت1:10 بعد از ظهرتوسط فاطمه |