خسته م اما راضی ام! اوضام خوبه. وسط ذهنم خالیه اما گوشه ها هزاااار تیکه س. همین این ناراحتم می کنه. همین که هیچ متنی ندارم به جاش n تا حاشیه. همین که حاشیه ها عصبی م می کنه و خوشالم می کنه. اما راضی ام. حاشیه های بدی ندارم. اصلا هیچ بدی ای نیست. حتا اگه کلی کتاب نخونده و فیلم ندیده و جای نرفته و آدم نشناخته و درس نخونده باشه گوشه! ی ذهنم دلم الکی خوش می شه به مثلا کشف یه رابطه ی بیخود یا شنیدن یه قصه ی خاله زنکی. حتا اگه هی دنبال خلوتی و آرومی و تنهایی ام و نمی شه خدا رو شکر می کنم از این شلوغی هام. از ارائه پروژه ای که تموم نشده اضطراب بعدی میاد راضی ام. از گشنگی و خستگی و درس نخوندن و هی تصمیم به شروع گرفتن و بلد نبودن و کوئیز الکی دادن و خواستن و نشدن و افتادن و گشتن و نرسیدن و از همه ی اینا راضی ام. من ِ بی این شلوغی ها چیه اصلن؟ من ِ تنها بی فائزه بی هدا بی سم بی شهرزاد و مهسا و نرگس و فکر رویا و دفتر و یلدا و همه ی همه ی آدما چه جوریه؟ خوبه. راضی م. از اینکه زود قضاوت می کنم . از اینکه زود قضاوتام عوض می شه. از اینکه چیزی که به دیتاهام اضافه می شه قضاوت اولیه کم و زیاد می شه. از اینکه حکم قطعی نمی دم راضی م.
هنوز خیلی تجربه ها رو نکردما اما خوشالم از تصمیمایی که تا الان گرفتم. از هیچ کاریم پشیمون نیستم. حتا از وقت تلف کردنام از ابن الوقت بودن ِ همیشه م پشیمون نیستم. دنبال چیزی جز همین که هستم هم نیستم.
خسته هستم اما خسته ی غم! نیستم. خستگی دلنشینیه وقتی همه ی کارایی که دوست داشتیو انجام دادیو خسته ای حالا بگو دوباره کوئیز داریو هیچی بلد نیستی...
می گفتند هر چیزی رو که بخوای-واقعا بخوای- تمام کهکشان اونو بهت می رسونه. بهش که فکر کنی، نا خودآگاه اون چیز جذب تو می شه و بهت می رسه. "راز" همینه.
دکتر فیروزان، هر سال، شب قدر می گفت این شب، یه شب کهکشانیه! یه شب ویژه که تو تمام هستی اتفاقای ویژه می افته. تو دعا می کنی، گریه می کنی، خدا رو صدا می کنی و بهت می ده. قضا و قدر رو عوض می کنه که تو برسی به اونی که می خوای.
به چیزای زیادی فکر کردیم که نه تنها نزدیکشون نشدیم بلکه دور و دورتر هم شدیم. نرسیدیم هرگز. اصلا شدند رویا...یک آرزوی دور ِ محال. تمام کهکشان، قسم خورده خوارمون کرد. محو نکرد فکرمونو و یه جایی، جلوی چشم نگهش داشت که آه و حسرتمون بمونه تا همیشه.
چند شب قدر بیدار بودیم و اللهم انی اسئلک باسمک گفتیم و نجات خواستیم و سوزش دکلمه های بچه های مفید و جهان آرا بغضو چسبوند به گلومونو "شبانگاهان" مختاباد صورتمونو خیس کرد و دکتر مهدوی و کدیور و استاد دلشاد قرآن به سرمون گرفتن و حتا آرزوهای کوچک ِ راحتمان هم واقعی نشد؟؟ قدر پارسال چه ها خواستیم و قدر قبل ترش و قبل تر...؟
آرزوهامان را روی صفحه ای بنویسیم و بسوزانیم و فراموششان کنیم و هیچ نخواهیم..."راز" این است شاید! بندگی ات را کنیم بی که امیدی به آرزویی و بی که درخواستی... و البته خیالی راحت از خنده های توی آن بالا به التماسمان که پاسخ ندارد و بی حافظگیمان
پ.ن. حقارت های روزمرگی مان را خلط نکنیم با این آه های از ته دل
دورترها هی دعوت می کردند از خاتمی که بیا. هیچ موافق نبودم. خاتمیسم آری، خاتمی نه. در نظرم بزرگتر از این حرفها بود...آمد. همانها که دعوتش کردند که بیا، هی مقاله نوشتند اینجا و آنجا که خاتمی جان! این بار این طوری باش نه آن طوری...خاتمی، مهربان مرد ِ آرمان شهرم نباید اسیر این چیزها می شد. میرحسین گفت می آیم. خوشم نیامد که حالا که خاتمی گفته می آیم آمد. خاتمی رفت اما. بزرگ مرد اخلاق شد. به هر حال خاتمی از میر حسین حمایت کرده بود و ما هم رفتیم پشت او. نا امیدی هم بود به روی خودمان نیاوردیم و شروع کردیم. همان روزهای اول بهار. زیر زمین مشارکت. چه کنیم و چه کردیم و چه می شود...جلسه ها پشت هم. پیش این و آن می رفتیم که چه کنیم. خانم دکتر شجاعی، ابتکار، کولایی. فائزه هاشمی...نسل فیروزه ای شدیم! رفتیم پیش خاتمی. سید خندان. قیمومیتمان را پذیرفت. انگشتر فیروزه تقدیمش کردیم. شعر خواند برایمان. نوشت. گفت. گفتیم. خانم دکتر رهنورد را به جمعمان خواندیم. آمد. کنارش نشستیم. زود آمد. گلدان گل های فیروزه ای مان را دید و از دخترانگی مان به هیجان آمد. او که آمد نسل فیروزه ای و شعارهایش ملی شد.
با همه ی قهر و آشتی ها، همه ی غرور و تعصب ها، همه پشت موسوی بودیم. سبز-آبی! سبزی صداقتش را گره زدیم به فیروزه ای رویاهامان و چه پروازها که نکردیم.
"آمده ام تا کرامت انسانها را پاس بدارم." دل به همین یکی بستیم. دیگر نه فقط به خاطر خاتمی، خودش، خود ِ موسوی را دوست داشتیم.
چه مهربان بودند آن روزها همه. سبز پوش ها که دوستان دیرینه مان و بقیه یا دلشان با ما بود یا فحش نثارمان می کردند و ما...لبخند می زدیم که خاتمی به همه شان لبخند زده بود و صبر می کردیم که موسوی صبر پیشه کرده بود. تمام قلبمان یکپارچه امید و می دانستیم پیروزیم.
روزها و شب ها شد خاطره. نسل فیروزه ای، موج، 88، نسیم همه با هم بودیم. کنار هم می دویدیم که پیام سبز موسوی را بلکه زودتر برسانیم و مردم...به هیجانمان می آوردند.
تک تک روزهای بهار را می سپردم به تاریخ که شب ها دیگر رمقی نبود برای نوشتن در دفتر سبز خاطرات حتی. و تاریخ می بلعید انگارهمه ی شادی این روزها را و خستگی شان را.
کم کم خواب شبم حرام شد که شب ِ شهر، دیدنی تر از روزش پیروزی صداقت بر دروغ را نوید می داد.
...
جمعه!
چه کند گذشت. خبر صندوق ها امید وار کننده بود و کنفرانس خبری میر حسین.
اما...کیهان و خبر گزاری فارس شکستمان را می خواستند و شد. در حسرت جشنی که می خواستیم بگیریم آه بود و بهت. نیروی انتظامی اقتدارش را به رخ مردم می کشید و دیگر خستگی بود و هجوم تلخ یک کودتا. تنها آرام بخش، بیانیه های موسوی بود و مردم که ساکت نمادند. موسوی حالا نه فقط کاندیدای محبوبمان که رئیس جمهورمان ، که رهبرمان نیز بود. "آمده ام تا بهاری سبز استقامت کنم که نماد سبز مان را به یغما نبرند." این را در شکوه یأس سکوت مردمان گفت و تاب نیاوردندمان. وحشیانه حمله کردند و وقیحانه پیروزی شومشان را به هم تبریک گفتند.
این روز ها جلوی چشممان خوبی را به بند می گیرند و بدی ها را آزاد می کنند و می بینیم که چه راحت حتی امید و آرزوهامان را می کشند...
ما صدای گریه مان به آسمان رسید...از خدا چرا صدا نمی رسد؟
می نوشتم از شلوغی هام. از آدمهای جدید. مهم. از برنامه های ستاد، از بی برنامگی ها! از فریادهای درونم که وقتی مجال پیدا می کنند برای درآمدن، لبخند خاتمی می شوند یا صبر موسوی تحویل آنهایی که نباید!
دوریم از تو خیالم را ناراحت کرده. اینکه نیستی این روزها... برایت می گویم که دلم تنگ است و گرفته. می گویم بیرون رفتن ساده! می خواهم. بی تبلیغ! بی میرحسین... زنگ موبایل بی دغدغه ی حرکت به سمت ستاد. فقط تو پررنگی. دل ِتنگم متبسم می شود با دیوانه ی خوب ِ همدم من که اگه نبودی بدون شک می بریدم و بغضم هزارباره رها می شد روی تنگی و تاریکی روزها...
بودنت آرامم می کند. آرامم می کنی از رنجی که می برم. و آرامش لحظه ای ام با
مرغ شیدا بیا بیا
شاهد ناله ی حزینم شو
با نوایی به روز و شب
همصدای غمینم شو
همراه می شود و اذان!

